قسمت اول:
هوا بسیار سرد بود، برفی ملایم و آرام بر سنگفرش خیابان رختی سپید و زیبا پوشانده بود. کودکان شاد و سرمست از ریزش برف به جست و خیز در خیابان مشغول بودند و با گلوله های برف از یکدیگر استقبال می کردند. دقیقاً وقت نهار بود و رستورانی که در خیابان بود کاملاً پر شده و هیچ صندلی خالی در رستوران دیده نمی شد، عده ای مشغول صرف چای و یا قهوه ای گرم بودند، به روی چند میز سوپ داغ دیده می شد و عده ای مشغول خوردن غذا بودند و عده ای تازه سفارش غذا می دادند.
محیط رستوران بسیار گرم و دلپذیر بود و همه با یکدیگر مشغول صحبت بودند…
قسمت دوم:
دیوید با منوی غذا به میز شماره ده نزدیک شد و آنرا بر روی میز گذاشته و پرسید: برای نهار چه غذایی میل دارید؟
پس از یادداشت سفرش غذا، هنگام بازگشت به سوی آشپزخانه غُرولُند و شکایت یک پیرزن سالخورده را شنید که کنار همسرش نشسته بود، توجه دیوید جلب شد و خواست بداند که آیا مشکلی پیش آمده! لذا قدمهای خود را آهسته و شمرده نمود و گوش خود را تیز کرده به میز نزدیک شد تا شاید مشکل را دریابد.
از صدای آرام همسر آن پیرزن هنگام سخن گفتن متوجه شد که نام وی “لیزا” است…
قسمت سوم:
خانم ليزا در حالي كه كنار پنجره نشسته بود و به رفت و آمدهای داخل خیابان خیره شده بود، با لحنی سرزنش آميز گفت: پيتر تو به قول خود وفا نكردی.
تو قول داده بودي كه امروز براي من خوراك ماهيچه سفارش بدهي چون مي داني كه بسيار اين غذا را دوست دارم. هنوز صبحت خانم ليزا تمام نشده بود كه پيتر و با صدايي ارام و با لحني مُلتمسانه گفت: عزيزم امروز من فقط به اندازه يك سوپ پول دارم و مي توانم تو را مهمان كنم، اما قول مي دهم بزودي غذاي مورد علاقه تو را در همين رستوران سفارش دهم، لطفا مرا ببخش و يك سوپ گرم را ميل كن تا بدنت نيز گرم شود چون براي تو مفيد است…
قسمت چهارم:
خانم ليزا با اشاره انگشتانش بخار روي پنجره را پاك كرد و بار ديگر به داخل خيابان خيره شد.
ديويد كه از شنيدن سخنان اين زوج پير و كهنسال به فكر فرو رفت و ناگهان فكر و ايده اي در ذهنش نقش بست، با عجله به وسط سالن پذيرايي رفته، ايستاد و با صدايي بلند گفت: خانم ها و اقايان به رستوران ما خوش امديد، امروز من قصد دارم كه همه شما را به يك نهار دعوت نمايم، شما مي توانيد هر غذايي را كه مايل هستيد سفارش داده و با خيالي آسوده ميل نمايئد. مرد ميانسال و خوش لباسي كه ظاهر بسيار اراسته داشت و در ميز كنار ديويد نشسته بود گفت: به چه مناسبت؟؟ ايا اتفاق خاصي افتاده؟؟ و ديويد توضيح داد كه خداوند به تازگي دختري به من و همسرم هديه كرده و ما براي سپاسگزاري از خداوند و براي شادي اين هديه الهي شما را دعوت به نهار نموده ايم…
قسمت پنجم:
مرد میانسال، در حالي كه تبسمي از روي غرور بر صورتش نقش بسته بود، رو به ديويد كرده و گفت: من و همسرم نياري به هديه شما نداريم و خودمان غذايمان را خريداري خواهيم كرد، ديويد اينبار به آن مرد نزديكتر شده و در حضور همسر آن مرد براي بار دوم خواهش كرد كه امروز مهمان او باشند، آن زن به همسرش گفت: چارلي حالا كه اصرار مي كنند دور از ادب است كه قبول نكنيم و ما بايد به خواسته اين پيش خدمت احترام بگذاريم، ديويد كه تائيد آقاي چارلي و همسرش را ديد با شادي به سمت ميز آن پيرزن ، خانم ليزا رفته و گفت: لطفا غذاي مورد علاقه خودتان را سفارش بدهيد تا تهيه گردد…
قسمت ششم:
ديويد بسيار خوشحال بود، چون چهره دگرگون شده و شاد خانم ليزا را كه بسيار شاد شده بود مي ديد و آرامش تازه اي كه بر پيرمرد حاكم شده بود. آن روز همه با شادي از ديويد تشكر كردند.
چند روز از اين اتفاق گذشته بود، روز يكشنبه ديويد و همسرش بعد از ترك مراسم كليسا در پارك مجاور با دختر و پسر خود مشغول بازي بودند، بر حسب اتفاق آن روز آقاي چارلي و همسرش در حالي كه كالسكه اي را نيز حمل مي كردند وارد پارك شدند، با ديدن چهره ديويد، آقاي چارلي بلافاصله او را شناخت، به ديويد نزديك شده و از او پرسيد: ببخشيد آقا، آيا شما همان گارسوني هستيد كه چند روز پيش ما را به صرف نهار در رستوران دعوت كرديد؟
قسمت هفتم:
ديويد نيز آقاي چارلي را شناخت و درمقابل سؤال او به نشانه تائيد سر خود را تكان داده گفت: بله جناب صحيح است، من همان پيش خدمت هستم.
آقاي چارلي پرسيد: شما كه نوزاد تازه متولد شده نداريد و دو كودك شما چهار و يا پنج ساله هستند، ثانيا با اين درآمد مختصر آيا شما خانواده تان را دچار مشكل نكرديد و به آنها صدمه نزده ايد؟
ديويد با مكثي كوتاه از آن زن و شوهر خواهش كرد كه براي دقايقي كنار او روي نيمكت بنشيند و سپس شروع به صحبت كرد. ديويد گفت : من ايمان دارم كه نان روزانه ما را خداوند به ما عطا مي كند زيرا اين وعده كتاب مقدس خداست، بنابراين نه تنها از دادن هديه مال خود به ديگران براي رضامندي خداوند نگران نيستم بلكه از آن استقبال نيز مي كنيم…
قسمت هشتم:
سپس دیوید کتاب مقدس کوچکی از جیب کُت خود در آورده و شروع به خواندن آیاتی از کتاب مقدس برای آن زن و شوهر کرد.
کلام خدا می فرماید: “به یاد داشته باشید که هر که اندک بکارد، اندک هم خواهد دِرَوید، و هر که فراوان بکارد، فراوان هم بر خواهد داشت. هر کسی همانقدر بدهد که در دل خود قصد کرده است، نه با اکراه و اجبار، زیرا خدا بخشنده شادمان را دوست دارد، و خدا قادر است هر نعمت را برای شما فزونی بخشد تا در همه چیز همواره همه نیازهایتان برآورده شود و برای انجام هر کار نیکو به فراوانی داشته باشید. چنانکه نوشته شده: «با گشاده دستی به نیازمندان بخشیده، نیکو کاریش جاودانه پاینده است.» *
همسر آقای چارلی که بسیار تحت تاثیر کتاب مقدس قرار گرفته بود، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود به فکر فرو رفت…
قسمت نهم:
دیوید سخنان خود را اینچنین ادامه داد: این دختر کوچک را که می بینید فرزند خوانده جدید ماست، یک ماه پیش او را به فرزندی قبول کردیم.
او به همراه مادر خود در همسایگی ما زندگی می کرد و هیچ فامیل و خویشاوند دیگری ندارد، هر روز با پسر کوچک ما بازی می کرد و آنها با یکدیگر دوستان صمیمی بودند.
مادرش در یک کارخانه ریسندگی کار می کرد و دو ماه پیش به سختی بیمار شد و بر اثر ذات الریه فوت کرد و این دختر به شدت افسرده شد، بطوری که دیگر با کسی صحبت نمی کرد و فقط آرام و بیصدا، گوشه ای می نشست و دائماً به یک نقطۀ دوردست خیره می شد. من و همسرم تصمیم گرفتیم که او را به فرزندی قبول کرده، هم خدا را خشنود کرده و هم برای پسر خود خواهری برگزینیم، بنابراین از او پرسیدیم آیا مایل است که با ما زندگی کند؟
قسمت دهم:
و او با خوشحالي آري گفت: لذا مقدمات كار را خيلي زود فراهم كرديم و بطور قانوني او را به فرزندي برگزيديم . هر دو نفر ما دعا كرديم و براي او نام جديدي در خانواده انتخاب كرديم، او را مرسانا ناميديم، و از آن روز مرسانا در خانواده ما پذيرفته شد و پسر ما صاحب خواهري گرديد.
همسر آقاي چارلي كه محو سخنان ديويد شده بود پرسيد: چرا مرسانا و معني آن نام چيست و چرا نام او را عوض كرديد؟
ديويد كه انتظار چنين پرسشي را داشت گفت: بله ما نام مرسانا را برگزيديم زيرا در قوم خدا و به زبان عبري ، مرسانا نام مقدسي است و معني آن اين است’مرسانا يعني هديه خدا ‘.
قسمت یازدهم
قسمت دوازدهم
همسر آقاي چارلز بار ديگر سر سخن را باز كرده و گفت: چرا براي جشن آنروز را انتخاب كرديد ؟
ديويد چند لحظه اي مكث كرد و در حالي كه اب دهان خود را قورت مي داد داستان سخنان رد و بدل شده ميان ان زن و مرد كهنسال را براي انان تعريف كرد و توضيح داد كه بعد از آن سخنان ناگاه فكري به خاطرم رسيد و اخساس كردم الان بهترين زمان براي شاد كردن دل ان پيرمرد و پير زن مي باشد، آقاي چارلي حرف ديويد را قطع كرده و گفت: شما لزومي نداشت براي شادي انان همه ي مشتريان را دعوت به نهار كنيد و اين براي شما پر هزينه و مشكل بود!!
دويد گفت : آقاي چارلز شايد اگر من ان زن و مرد را به تنهايي دعوت مي كردم غرور آن پيرمرد نزد همسرش و مشتريان شكسته مي شد و من براي عزت آن مرد و خشنودي خدا تصميم گرفتم كه همه ي مشتريان را مهمان كنم و مي دانستم كه خداوند بركت آن كار را به خانواده من باز مي گرداند.
قسمت سیزدهم
آنروز من دل آن پیرزن را که مدت زیادی در انتظار خوراک مورد علاقه خود بسر برده بود را شادمان کردم و در عین حال غرور و عزت آن پیرمرد نیز حفظ شد و هیچ چیز گرانبهاتر از این نیست که به کلام خدا در زندگی خود عمل نموده و آنرا چون رودی روان در زندگیت جاری کنی. ایوب در کتاب مقدس می فرماید: “کلام او را چون گنجی در دل خود نگاه داشته ام”.
من اطمینان داشتم که نه فقط هزینه آنروز بلکه بیشتر از آن، برکت به من باز خواهد گشت.
آقای چارلز پرسید: چگونه این اتفاق افتاد و آن هزینه ای که شما کردید جبران گردید؟
قسمت چهاردهم
و ديويد توضيح داد: آن روز رستوران بسيار شلوغ بود و ما روز پر كاري را داشتيم، و اكثر مشترياني كه آن روز به رستوران آمدند با رضايت مبلغي را بعنوان انعام به من دادند.
آخر شب صاحب رستوران آقاي استيون كه مرد كهنسالي بود من را صدا كرد و پرسيد: راستي ديويد قصد و هدف تو از كار امروز چه بود؟ وقتي همه داستان را براي او تعريف كردم لحظه اي مكث كرده و به من گفت بنشين. آقاي استيون قلم برداشته و در دفتر خود شروع به يادداشت كرد، پس از چند لحظه گفت : بخاطر اين كار خدا پسندانه و نيكويي كه براي آن زوج پير انجام دادي و همچنين پذيرش يك دختر يتيم در خانواده ات مي خواهم از تو خواهش كنم كه من را نيز در اين بركت سهيم نمايي…
قسمت پانزدهم
دیوید پرسید، آقای استیون چگونه؟ و منظور شما چیست؟
آقای استیون صاحب رستوران که چهره اش بسیار شاد و سرزنده شده بود گفت: تمامی آن هزینه را در دفتر ثبت کرده ام، نیمی از آن هزینه را من بعنوان مشارکت در دادن سهم خود به خداوند تقدیم می کنم و نیم دیگر آن، که با کسر کلیه انعام های امروز از آن، مبلغی نا چیزی است را نیز مایلم به عنوان هدیه تولد مرسانا تقبل نمایم.
دیوید لحظه ای از جای خود بلند شد، اما آقای استیون به او اشاره کرده، گفت: دیوید لطفاً مخالفت نکن و اجازه بده که در این کار نیکو من نیز سهمی داشته باشم…
قسمت شانزدهم
پس از پايان صحبتهاي ديويد چند لحظه اي سكوت همه جا را فرا گرفت و فقط سر و صداي بچه ها در پارك بازي به گوش مي رسيد. همسر ديويد كه تا اين لحظه ساكت انجا نشسته بود شروع به سخن كرد و گفت: مي بينيد كه نه تنها از اين كار آسيبي به ما نرسيد بلكه خداوند فرزندي تازه به ما هديه كرد. بنابراين نگران نان امروز و حتي نان فرداي خود نيستيم، زيرا كتاب خدا، كتاب حكمت، حقيقت، نيكويي و راستي است، ما به وعده هاي خداوندِ امين دلخوش هستيم و همواره با اميد به او پيش مي رويم، امروز ما يك خانواده چهار نفره خوشبخت هستيم، پسرمان و دختري كه خداوند به ما هديه داده را به عنوان امانتي الهي تربيت خواهيم كرد به گونه اي كه خادمين راستين خداي حقيقي عيسي مسيح باشند.
كلام خدا به نيكويي وعده مي دهد: هر كسي به كم امين باشد، به او زياده داده خواهد شد.
قسمت هفدهم
آقاي چارلز كه از اظهار نظر خانم جنيفر ،همسر ديويد قدري متعجب شده بود سري تكان داده و كاملا تحت تاثير سخنان ديويد و همسرش قرار گرفته بود. نگاه خود را به سمت فرزندان ديويد كه مشغول بازي بودند خيره كرده و گفت: واقعا كه نمي دانم چه بگويم، همسر آقاي چارلز چندين بار نام مرسانا را تكرار كرد، مرسانا، مرسانا، مرسانا.
جنيفر ، همسر ديويد از همسر چارلز پرسيد چرا نام مرسانا را تكرار مي كنيد؟؟
او در جواب گفت: به ياد دوست صميمي مادرم افتادم كه يك يهودي زاده بود و نام او مرسانا بود و اتفاقا زني بسيار باهوش، مهربان و فوق العاده با حكمت.
قسمت هجدهم (قسمت آخر)
مرسانا كه حالا تبديل به يك دختر جوان و زيبا شده بود و متصدي رستوران بود با نگاهي به ديويد گفت: پدر جان ديگه وقتش هست به منزل بريم چون فردا، يكشنبه در كليسا باید گروه پرستش را رهبری نمایم، و بايد سرودهاي پرستشي را در خانه با استيفان تمرين كنيم.
آري استيفان ، برادر مرسانا و فرزند ديويد بود و نوازنده پيانو در گروه پرستشِ كليسا و مرسانا نيز در گروه پرستش براي خداوند سرود مي خواند.
ديويد در حالي كه دفتر خاطرات خود را پس مرور این ماجراها مي بست، گفت:
براستي كه خداوند نزديك شكسته دلان است و خدا، مرسانایِ تنهاي يتيم را به غايت سرافراز نموده و مقام شاهدختي را به او در جلال خود ارزاني داشت.
Copyright ,Emmanuel Iranian Church ,2019©
All right reserved for Emmanuel Iranian Church,Melbourne